گفت وگو با آزاده و جانباز ۷۰درصدي که صورت قبر داشت
| << | >> |
جواد حاتمي- جوان خوش صدايي بود و به ياد مي آورم که شب هاي چهارشنبه دعاي توسل را با حضور بچه هاي اهل دل در پايگاه مقاومت شهيد بهشتي آيسک زمزمه مي کرد. سال ۱۳۶۰ هجري شمسي او به همراه مهدي صنعتي و محمد خراساني که بعدها شربت شهادت نوشيدند، مشتريان پروپا قرص پايگاه بودند. طولي نکشيد که خبر آوردند «حسين» شهيد شده و قرار است به عنوان جاويدالاثر تا گلزار شهداي آيسک تشييع شود. باورش براي من که ۱۰ سال بيشتر نداشتم سخت بود. خاطره آن روز که دسته گلي را همراه عکس حسين روي ميز پينگ پنگي گذاشته و روي دستان مردم آيسک (روستايي از توابع فردوس که در سال ۷۹ به شهر ارتقا يافت و اکنون مرکز بخش آيسک شهرستان سرايان در خراسان جنوبي است) مشايعت شد هرگز از ذهنم پاک نمي شود. مراسم ترحيمي گرفته و مزاري برايش در نظر گرفته شد. اهالي محل به پدر و مادر حسين تسليت گفتند و ۴۰ روز سخت را سپري کردند تا اين که خبر آمد؛ خبري در راه است، حسين زنده و در زندان بعثيون عراقي اسير نامردمان است. بعد از ۷سال و۴ ماه حسين به آغوش مردم مهربان زادگاهش برگشت و در فهرست آزادگان و جانبازان مفتخر به کسب عنوان «ايثارگر» شد. اينک ما روبه روي «حسين ايرواني» آزاده سرافراز،جانباز ۷۰ درصد و برادر شهيد نشستيم و ساعتي را با او به مرور خاطراتش پرداختيم.

دانش آموز دبيرستان شهيد دکتر بهشتي فردوس بودم و بعد از آن که حضرت امام (ره) فرمودند:«بر کساني که مي توانند سلاح به دست بگيرند واجب است که به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل بروند، در سال ۶۱ سه نوبت به جبهه رفتم، در نوبت آخر در شهر سومار (جبهه غرب)و کوه هاي مشرف به شهر مندلي حضورمان مصادف شد با عمليات مسلم ابن عقيل. از آن جا که در جنوب عملياتي در شرف انجام بود به عنوان بيسيم چي گردان ياسين لشکر ۲۱ امام رضا(ع) در عمليات والفجر مقدماتي شرکت کردم. متاسفانه با لو رفتن عمليات توسط عوامل مزدور موفق نشديم. عمليات والفجر يک در منطقه رقم خورد و در اين مرحله هم دشمن چون از زمان عمليات مطلع شده بود به شدت نيروهاي ما را زير آتش گرفت. اگر امروز در مزار شهداي شهرهاي مختلف کشور دقت کرده باشيد بيشترين شهدا و مفقودالاثرها مربوط به عمليات والفجر يک است.
در اين عمليات کار به جنگ تن به تن کشيد و يک تير به پشتم اصابت کرد که از نزديکي نخاع دچار خون ريزي شدم و هنوز رمق داشتم و به جهاد ادامه مي دادم که خمپاره اي نزديک من به زمين خورد. ديگر نفهميدم چه اتفاقي افتاد، وقتي به هوش آمدم يک ترکش به سرم و يکي به بدنم اصابت کرد. کل بدنم بي حس شده بود. اگر چه درگيري ادامه داشت و عقب نشيني به مواضع اوليه به نيروها اعلام شده بود اما قادر به حرکت نبودم. از بيسيم چي همراهم شهيد محمد خراساني و يکي از فرماندهان همشهري (سردار مجيد مصباحي) خواستم که مرا به سنگر يک تانک بکشانند.آن ها هم احساس کردند که کارم تمام است و با رفتن آن ها من شهادتين را گفتم و شهادت را لمس کردم ولي نصيبم نشد. بعد که عراقي ها براي پاکسازي منطقه آمده بودند من و ۲نفر ديگر از مجروحان اين عمليات هنوز زنده بوديم که ما را به اسيري گرفتند. چون قادر به راه رفتن نبودم و تمام بدنم خون آلود بود بعد از بازرسي و تخليه جيب هايم گفتند: «کليد بهشت که [امام] خميني وعده داده بود، کجاست؟» آن عراقي مي گفت: اين کليد الان دست من است بزنم و بفرستمت به بهشت؟! با مشت و لگد به جانم افتادند. بالاخره بدنم را روي پتو گذاشته و چون دستور داده شده بود که همه مجروحان را به عراق منتقل کنند ما را با کاميوني به پشت خط منتقل کردند. ما را به شهر الاماره عراق بردند که چشم تان روز بد نبيند پذيرايي اساسي از ما کردند.چون اولين گروه اسرايي بوديم که ما را در خيابان هاي شهر مي چرخاندند . عراقي ها به ما به عنوان متجاوز آب دهان مي انداختند، سنگ مي زدند و فحاشي مي کردند. ۳ روز ما را در بيمارستان اين شهر در شرايط کاملا عادي و حتي روي زمين بستري کرده و سپس به بيمارستان الرشيد بغداد و بعد از بهبودي نسبي به اردوگاه عنبر کمپ ۸ منتقل کردند.
همرزمانم که از جبهه به زادگاهم برگشته بودند خبر داده بودند که حسين شهيد شده است چون دو سه نفري گواهي به شهادتم داده بودند. از طرفي يکي از دايي ها و يکي از معتمدان محل هم به همه سردخانه ها و خيلي از بيمارستان هاي کشور رفته بودند تا از من اثري پيدا کنند. لذا تصميم به اين مي گيرند که براي من مراسم تشييع و ترحيم بگيرند. در سال ۶۱ براي من به عنوان اولين شهيد بدون پيکر در شهرستان فردوس تشييع روح انجام دادند و قبري در گلزار شهداي آيسک در نظر گرفته بودند.
پدرم نقل مي کند در روزي که مراسم چهلم گرفته بودند يک نفر از هلال احمر به آيسک مي آيد و به پدرم مي گويد که شما دست خط پسرتان را مي شناسيد و پدرم هم وقتي کارت صليب سرخ و دست خط مرا مشاهده مي کند آن را مي شناسد و اعلام مي شود که «حسين ايرواني» در عراق زنده است، آنجا بود که بعد از مراسم چهلم خبر زنده بودن من اعلام مي شود و خانواده ام خوشحال مي شوند و فکر مي کنند زود بر مي گردم ولي اين فراق ۸۸ ماه طول کشيد.
معمولاً هر سال يک بار از طرف صليب سرخ عکس از اسرا تهيه مي شد و نامه هايي هم براي خانواده ها ارسال مي کرديم و خبر سلامتي خود را مي داديم. در اين دوره پدر و مادرم خيلي رنج کشيدند و بعد از اسير شدنم، «حميدرضا» برادر کوچکم مي گويد که مي خواهم به جبهه بروم تا «حسين» را آزاد کنم، مي روم تا حسين برگردد. او هم در آخرين روز آبان ماه سال ۱۳۶۶ در منطقه عملياتي غرب کشور به فيض شهادت نايل و مفقودالاثر مي شود و در واقع اگر چه او به دنبال من آمد اما من هم امروز به دنبال او هستم. پدر و مادر و بستگانم علاوه بر رنج دوري من فراق حميدرضا و هجران جاودانه اش را تحمل مي کنند. سال ها بعد يک جمجمه و قطعه اي از استخوان پاي او را مي آورند، به طور قطع در اين سال ها به پدر و مادرم سخت گذشته ولي با صبر و بردباري خود در شمار برخورداران از اجر صابران قرار گرفته اند. امروز هم براي سلامتي پدر و آمرزش روح مادرم دعا مي کنم. مردم زادگاهم شهر آيسک چه در دوران اعلام شهادت و چه بعد در سال هاي اسارت و بعد در دوران بازگشت اسرا همراه خانواده ام و شريک غم و شادي آنها بودند. خودم را مديون صبوري ها و همراهي آنان مي دانم.
بله، بعد از جنگ و در مراحل تفحص در منطقه عملياتي پلاک من که گويا در موقع مجروح شدن مفقود شده بود پيدا شد و استخوان هاي مجاور آن را به عنوان بخشي از پيکرم قلمداد کردند و حتي با خودم نيز تماس گرفتند که شما در سال ۶۱ به شهادت رسيده ايد. من هم به آنها گفتم بله حتي در سال ۶۱ براي من مراسم تشييع هم برگزار شده است.
در اردوگاه بعد از ورود ما فردي به نام دکتر «مجيد» بر بالينم حاضر شد و توصيه کرد که اگر پاسدار و روحاني هستيد خود را بسيجي و اگر ارتشي هستيد خود را سرباز معرفي کنيد. اين پزشک با امکانات اوليه و همراهي اسراي عزيز براي بهبود زخم هاي بدنم تلاش کرد و ترکش موجود در جمجمه و نخاع من را در همان اردوگاه در اتاقي بدون وسايل استريل و بي هوشي خارج و دور تا دور زخم هاي بدنم را برش زد و بخيه کرد. تازه توانسته بودم بعد از ماه ها با ماساژ درماني دوستانم بهبودي حاصل کنم. آرام آرام مثل کودکان راه افتاده بودم که يکي از زندانبانان با کابل به جانم افتاد و تمام بخيه ها پاره و خون زيادي از بدنم جاري شد. ولي خواست خدا بود که زنده بمانم، الان نيز جانباز ۷۰درصد هستم که عصب هر ۲ پايم قطع است ولي به حمدا... روي پاي خود راه مي روم.
آنچه من در اين ۸۸ ماه ديدم لطف و عنايت حضرت خداوند بود و در توسل به ائمه معصومين و حضرت ابوالفضل(ع) به آرامش مي رسيديم. يادم نمي رود در يکي از روزها بعثي ها به تحريک منافقان، ۳ شبانه روز درها را بستند و از آب و غذاي ناچيز هم خبري نبود، بدن ها نحيف شده بود که گروه ضد شورش وارد اردوگاه شدند، اسرا را به باد کتک گرفتند و اين برنامه تا چند روز ادامه داشت. يکي از اسرا به سراغ من آمد و گفت: «تو که مداح هستي دعايي بخوان و به حضرت ابوالفضل(ع) توسل کن ما که بريده ايم و طاقت مان طاق شده است، توسل کن به حضرت تا دست از سرمان بردارند» لذا يک روضه خواندم و به آقا ابوالفضل العباس(ع) متوسل شديم. ساعتي بعد زندانبان ها اعلام کردند که فرمانده شما را بخشيده است و ... آن زمان بود که به دوستان گفتم: ديديد که ما بي صاحب نيستيم، بدون هيچ عقب نشيني و توهين به بزرگان، آقا کمک کرد و در زندان رژيم عراق تمام اميد بچه ها توسل و عنايت ائمه(ع) بود. به دليل شرايط سخت دوران اسارت عده اي از همرزمان، غريبانه در اردوگاه ها و بيمارستان هاي عراق به شهادت رسيدند و همان جا دفن شدند. امروز توصيه ام اول به خودم و هموطنانم اين است که: اين نظام با زحمت فراوان و خون شهدا و مفقودان به دست ما رسيده است و چه بسيار پدران و مادراني در فراق فرزندان خود ماندند و دار فاني را وداع گفتند. بابت هر دقيقه اي که تنفس مي کنيم قطره اي خون ريخته شده است و الان هم خيلي از جانبازان از جمله مصدومان شيميايي شب ها تا به صبح بيدارند و رنج مي کشند. بايد قدر اين ارزش ها را بدانيم و همت کنيم تا اين انقلاب به انقلاب حضرت مهدي(عج) متصل شود.
يادم هست وقتي که اتوبوس وارد خاک ايران شد و به ما اعلام شد که به وطن خوش آمديد همه آزاده ها روي زمين افتادند و خاک ايران را که محل شهادت هم رزمانشان بود توتياي چشم کردند. آنچه مرا در ساعات ورود به وطن آزار مي داد سوال پدران و مادران مفقودالاثرها بود که عکس هاي فرزندان شان را مقابل ما مي گرفتند و سخت ترين لحظه زماني بود که جوابي براي آنها نداشتم. يک لحظه تلخ هم زماني بود که در نزديکي فردوس در مقابل مادرم قرار گرفتم و او فرياد بلندي کشيد و روي زمين افتاد، آن لحظه حال و هواي خوبي نداشتم و... اما استقبال مردم از بدو ورود ما به کشور از مرز خسروي تا تهران و ديدار با مقام معظم رهبري، ديدن جاي خالي امام در حسينيه جماران، زيارت حرم مطهر امام(ره)، استقبال بي نظير مردم فردوس و آيسک از آزادگان همه اش خاطره بود و حضور در کنار مزار شهداي شهر آيسک که همه دوستان و همرزمانم بودند برايم سخت و دردآور بود.
وبلاگ خبری شهر آیسک در راستای اطلاع رسانی وانعکاس اخبار شهر آیسک به مسئولیت اینجانب جواد حاتمی راه اندازی شده ووابسته به هیچ حزب وگروه وجناحی نیست ومتعلق به تمام آیسکی ها می باشد.