يا من لا شريك له و لا وزيره يا رازق الطفل صغير يا ارحم الشيخ الكبير ...
آخوند ملا علي اكبر جوشن كبير مي خواند و ميرزا زير لب زمزمه مي كرد هر بند از دعا به پايان مي رسيد، مسجد روستا مثل كندوي زنبور پر مي شد از صداي «سبحانك يا لا اله الا انت، الغوث الغوث، خلصنا من النار» استاد ميرزا كفاش صف جلو نشسته بود نگاهش به آسمان بود و در گوشه چشمش مثل درياچه اي كه باد آن را متلاطم كرده باشد اشك موج مي زد.
مراسم احيا كه تمام شد مردها با فانوس هاي در دست، دسته دسته از مسجد خارج مي شدند و جلوي چهار سوي مسجد گروه گروه انتخاب مسير مي كردند عده اي به طرف سر استخر و عده اي به سمت كوچه «كلاغان» مي رفتند ميرزا به طرف كوچه حوض انبار كمالان پا كشيد فانوس ها سوسو مي زد و در حركت سلانه سلانه پيرمردها و پيرزن ها بالا و پايين مي رفت.
ميرزا سر به آسمان بلند كرد آسمان كويري روستا پر بود از ستاره هاي نوراني.
ستاره ها آن قدر نزديك بودند كه آدم را به وحشت مي انداختند يا دليل المتحيرين.
به ياد ماندگار افتاد وقتي مي آمد مسجد حالش خوب نبود.زير لب دعا مي كرد: خدايا به حق صاحب اين شب كمكش كن.اگر پسر باشد نامش را علي مي گذارم، به نام شهيد احيا.بايد زودتر مي رفت و طبل سحر را مي زد سال ها بود كه ميرزا طبل مي زد اذان مي گفت و سحرهاي ماه رمضان مناجات مي كرد.چراغ خانه روشن بود و زن هاي همسايه در رفت و آمد بودند ميرزا پا تند كرد خبر را كربلايي معصومه «مادر زنش كه قابله بود» به او داد.مژده ... مژده بده ميرزا ماشاء ا ... پسر است تپل مپل و قبراق.
شب پنجم خرداد ١٣٣٢ و سحرگاه احياي ماه مبارك رمضان بود.
نامش را عليرضا گذاشتند اولين فرزند خانواده بود كه زنده مانده بود مادرش صبور بود و زحمت كش و پدرش مختصر گوسفندي داشت و درفشي و سوزني كه گيوه هاي پاره مردم روستا را وصله پينه مي كرد و يك قرآن.
گوسفندان را غول خشكسالي با خود برد و فقر بر زندگي همه از جمله ميرزا تازيانه زد.عليرضا با اعتماد و ايمان و در شرايط فقر و نداري كه، پايه هاي اصلي يك زندگي شرافت مندانه بود رشد كرد و مردانگي و بزرگي آموخت.
قرآن را در مكتب خانه مرحوم آخوند كربلايي محمد جوان آموخت و وارد دبستان شد.
دوره ابتدايي را در مدرسه شهاب (جلال آل احمد) درآيسك آغاز كرد.
براي تامين مخارج زندگي ترك تحصيل كرد و وارد سنين جواني كه شد كمك حال پدر بود.
كم كم پسران ميرزا يكي يكي پا به عرصه زندگي گذاشتند و مخارج زندگي كمك مضاعفي را مي طلبيد.عليرضا عازم كاشمر شد تا در يك شركت راه و ساختمان به كارگري بپردازد.
در بيست سالگي به خدمت زير پرچم رفت.
در سربازي بارها در دفاع از سربازان با افسران مافوق درگير شد به همين علت از پادگان تربت حيدريه به پيرانشهر در استان كردستان تبعيد شد.
وقتي از سربازي برگشت ازدواج كرد كه ثمره آن ٣ دختر و يك پسر بود وقتي نام آيت الله خميني (ره) بر زبان ها افتاد عليرضا به مطالعه رساله امام و كتاب هاي سياسي پرداخت.
اولين راهنما پدرش بود كه با راديوي كوچك خود اخبار را گوش مي داد و به تحليل آن مي پرداخت.بين سال هاي ١٣٥٥ تا ١٣٥٧ مبارزه علني خود را با پخش عكس ها و اعلاميه حضرت امام و شركت در جلسات و تظاهرات، عليه رژيم آغاز كرد. به اتفاق دوستان جوانش هيئت علي اصغر را تاسيس كرد كه همين هيئت به كانون مبارزه با طاغوت و افشاگري عليه حزب رستاخيز تبديل شد.
وقتي ايران به پيروزي انقلاب نزديك تر مي شد عليرضا از جمله عوامل اصلي راه اندازي و راهپيمايي و مسلح كردن مردم در شهرستان فردوس بود او در كارگاه جوشكاري خود شب ها تا دير وقت شمشير مي ساخت و صبح در ميان تظاهر كنندگان توزيع مي كرد.
در همين سال ها شب هاي ماه رمضان به مناجات و قرائت دعاي سحر مي پرداخت و اذان مي گفت.ميان دار هيئت بود و جلوي دسته هاي عزاداري چاوشي مي خواند.با پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در فردوس، جزو اولين كساني بود كه لباس سبز پاسداري پوشيد.در سال هاي اول پيروزي انقلاب نمايندگي دادستاني و كميته امداد را در منطقه روستايي بر عهده داشت.عليرضا عربي مدتي به عنوان محافظ نماينده مردم فردوس و طبس در مجلس شوراي اسلامي، مرحوم حجت الاسلام حاج اسماعيل فردوسي پور انجام وظيفه كرد.در اين مدت كه در جماران مستقر بود بارها به زيارت حضرت امام خميني (ره) نايل شد.
با شروع تجاوز نظامي حزب بعث عراق به ايران و آغاز جنگ در ماه هاي نخست جنگ، خود را به اهواز رساند و در منطقه دب حران، حميديه، هويزه و سوسنگرد با شهيد چمران همكاري كرد.او در عمليات شكست حصر آبادان شركت كرد.او با توجه به خلوص، تقوا و شجاعت وصف ناپذيرش به سرعت به رده هاي فرماندهي رشد كرد و از آن جا كه يكي از برادرانش در عمليات خيبر اسير شده بود براي اين كه دشمن از ارتباط فاميلي بين آن ها مطلع نشود هم رزمانش در جبهه با توجه به شجاعت و دلاوري اش او را ابوفاضل يا برادر عرب صدا مي زدند، او در بيشتر عمليات ها به عنوان فرمانده جنگ شركت داشت از جمله مي توان به فرماندهي خط ابوشهاب، فرماندهي گردان نازعات از تيپ ٢١ امام رضا (ع) و واحد طرح و عمليات لشكر ويژه شهدا اشاره كرد.او يكي از ياران و فرماندهان مورد اعتماد شهيد محمود كاوه بود به طوري كه وقتي شهيد كاوه در منطقه حاج عمران مجروح شد بلافاصله به وسيله تلگراف از او كه در مرخصي به سر مي برد خواسته شد كه در خط مقدم حضور پيدا كند و او پس از رسيدن تلگراف بلافاصله در حالي كه هنوز سه روز از مرخصي ٢٠ روزه اش را گذرانده بود عازم كردستان شد و به محض رسيدن كارشناسايي را آغاز كرد.همان شب يعني در ٢٢ مرداد ١٣٦٥ در منطقه حاج عمران بر اثر اصابت تركش به ناحيه سر و سينه به شهادت رسيد.
وقتي جنازه اش به فردوس منتقل شد كه همسرش براي به دنيا آوردن آخرين فرزندش در بيمارستان بستري بود پيكرش را در عيد قربان تشييع و در مزار شهداي آيسك كه به در خواست خودش بهشت اصغر نام گذاري شده بود به خاك سپردند.
برگرفته از كتاب ابوفاضل نوشته سيد عليرضا مهرداد