تبليغاتX
آیسک - خاطرات شهدا
خبری .تحلیلی.اجتماعی
گوينده :علي اكبر ايماندوست  
پس از شهادت برادر سيدعلي مهرداد يك شب خواب ديدم در محل شهداي آيسك مردم صحبت از شهيد شدن برادر مهرداد را مي كنند و د رآنجا منتظر آوردن جنازه شهيد بودند و با همان حال گريه و زاري مي كردند و به سر و صورت مي زدند. من هم تحت تأثير قرار گرفتم و گريه كردم. وقتي جنازه را آوردند جلو رفتم و پارچه را كه كنار زدم ديدم شهيد مهرداد زنده است و به من نگاه مي كند و مي خندد. در همين هنگام برادر مهرداد گفت: من كه زنده ام اينها چرا گريه مي كنند. در اين لحظه به يكباره از خواب بيدار شدم و متوجه شدم كه به واقع شهيدان زنده اند.
گوينده :سيد حسين مهرداد  
يك روز من از آيسك به منزل برادرم در فردوس رفتم . به همين دليل برادرم محمد علي مهرداد كوپن هايش را به من داد وگفت :برادر، چون لباس فرم سپاه تنم است و ضمنا" من در اين شهر شناخته شده ام به همين دليل اگر خواسته باشم كوپن هايم را بگيرم مرا بدون صف راه مي اندازند و من از اين كار راضي نيستم پس شما لطف كنيد و آنها را براي خانه بگيريد و بياوريد.
گوينده :سيد عليرضا مهرداد  
در زمانيكه 15.16 ساله بودم يك روز برادرم محمد علي مهرداد از فردوس به آيسك آمده بود و داخل اتاق زير كرسي نشسته بود من در همان هنگام در حال نماز خواندن بودم ولي چون با سرعت و شتاب نمازم را خواندم ايشان پس از پايان يافتن نمازم به من گفت : الان چكار كردي ؟ گفتم : نمازم را خواندم . ايشان گفت : اين چه نماز خواندني بود كه شما خوانديد ؟ بايد نمازت را دوباره بصورت شمرده و آرام بخواني . انسان نبايد در خواندن نماز عجله كند . من هم حرف ايشان را قبول كردم و دومرتبه نمازم را شمرده و آرام خواندم .
گوينده :سيد عليرضا مهرداد  
روزي كه جنازه برادرم شهيد محمد علي مهرداد را قبل از تشيع د رداخل بسيج آيسك گذاشته بودند همگي براي ديدن جنازه آنجا رفتيم من چون آن روز حال خوبي نداشتم متوجه وقايع اتفاق افتاده در آنجا نشده بودم اما از اطرافيان بعداً شنيدم كه مادرم جهت ديدن جنازه مادرم خيلي استوار و متين به بالاي تابوت رفته و سپس خم شده و دست برادرم را از تابوت بالا گرفته و سپس بوسيده و با همان حال گفته بود پسرم تو هر وقت از جبهه مي آمدي دست مرا مي بوسيدي اما حالا من به اينجا آمده ام و دستت را مي بوسم به شرط اينكه بدون من بهشت نروي .
 به نقل از سایت نقش خاطره.کنکره سرداران شهید
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 15:17  توسط مدیر وبلاگ |