![]() |
![]() |
|
| خبری .تحلیلی.اجتماعی |
|
؛خاطرات انقلاب
؛كشته شدن در راه دوست آرزوي ماست ؛سالگرد روزهاي حماسه و خون و روزهاي به يادماندني بهمن ٧٥ فرصتي است تا براي مرور خاطرات انقلاب به سراغ مردم شهر آيسك برويم.شهري كه در دوران انقلاب ، روستايي بيش نبود ولي اولين جرقه هاي انقلاب در شهرستان فردوس ازاين روستا زده شد.«سيدحسن برومند» از اهالي آيسك براي آشنا كردن نسل سوم انقلاب با خاطرات آن ايام به خواسته ما پاسخ مثبت مي دهد و خاطراتي از دوران انقلاب را اين گونه بيان مي كند. ؛محرم ٧٥ ؛جرقه انقلاب و نهضت اسلامي امام خميني(ره) در آيسك به حدود ٠١ سال قبل از پيروزي انقلاب بر مي گردد، ولي حركت هاي محسوس و روشن سال ٥٥٣١ با دعوت از روحانيان انقلابي و مقلد امام (ره) شروع و با شهادت شهيد آقا سيد مصطفي خميني در سال ٦٥ ، روز به روز شور و هيجان مردم بيشتر شد. «سيدحسن برومند» مي گويد: اعلاميه و نوارهاي سخنراني حضرت امام (ره) از مشهد و توسط نيروهاي انقلابي تهيه مي شد. آگاهي بخشي به مردم در مراسم عزاداري محرم و ماه مبارك رمضان به اوج خود رسيد تا اين كه حدود ٠١ روز مانده به محرم سال ٧٥ ماموري از پاسگاه ژاندارمري سرايان دعوت نامه اي را براي شركت در جلسه اي در ژاندارمري فردوس به اين جانب داد كه من در حضور وي آن نامه را پاره كردم و گفتم: «ما در چنين جلساتي شركت نمي كنيم». آن سال براي سخنراني در ماه محرم يكي از روحانيان مشهد مقدس را دعوت كرده بوديم. روز اول محرم فرمانده پاسگاه ژاندارمري سرايان به اتفاق ماموري به من مراجعه كرد و خواستار امضاي تعهدنامه اي شد، مبني بر اين كه در اين مجالس شعار عليه شاه داده نشود و روحاني هم روي منبرحرف سياسي نزند و راهپيمايي هم انجام نشود و آنها تاكيد كردند كه اين دستور فرمانده نظامي است و نبايد اين اقدامات انجام شود. در جواب گفتم: ما مطيع آيت ا... خميني هستيم نه شخص ديگري. هم راهپيمايي خواهد بود و هم شعار وهم روحاني حرف سياسي خواهد زد. دراين حال فرمانده پاسگاه سرايان خطاب به من گفت: براي شما گران تمام مي شود وبه نظر ما مردم آيسك طرفدار اعلي حضرت هستند و ما تو را مخالف مي دانيم و... من هم در جواب گفتم: اگر حرف شما درست باشد كه مردم آيسك همه طرفدار شاه هستند من يكي نمي توانم كاري بكنم كه مردم عليه شاه شعار بدهند، اما اگر عكس آن باشد من نمي توانم دهان سه هزار نفر ساكنان آيسك را بگيرم كه حرفي نزنند، شما هر كاري دلتان مي خواهد بكنيد. ؛برويم خانه آقاي دهدار ؛«سيد حسن برومند» مي گويد: اين قضيه گذشت تا اين كه عصر روز دوم محرم كه در منزل يكي از خادمان هيئت فداييان امام حسين (ع) آيسك با روحاني و جمعي از دوستان نشسته بوديم جانشين فرمانده ژاندارمري فردوس واردخانه شد و با پوتين روي فرش آمد. روحاني ميهمان از مشهد به او پرخاش كرد و گفت: «كفش هايت را در بيار و بنشين» او هم اين كار را كرد و يك ساعتي صحبت هاي بسيار مودبانه اي مطرح شد و با بلند شدن صداي اذان، دوستان يكي يكي منزل را ترك كردند. معاون ژاندارمري فردوس هم خداحافظي كرد و از خانه بيرون رفت. در بيرون باران شديدي مي آمد كه بعد از دقايقي يكي از دوستان انقلابي وارد خانه شد و خطاب به من گفت: «جناب سرگرد...» باشما كار دارند؟ بيرون آمدم. يك خودرو متعلق به پاسگاه سرايان و يك جيپ از گروهان ژاندارمري فردوس جلوي خانه روشن بود كه معاون گروهان ژاندارمري فردوس به من گفت: «برويم خانه آقاي دهدار» من هم با وجود باران شديد گفتم «همين جا صحبت مي كنيم»، او گفت: برويم خانه دهدار خصوصي صحبت كنيم، وي پس از چند بار اصرار وقتي با انكار من مواجه شد يك مرتبه مرا گرفت و به داخل يكي از خودروها كشيد و من حرفي نزدم. مي خواستم در برابر نيروهاي دولتي ضعف نشان ندهم. خودرو حركت كرد و حدود ٠٣ متر پاهايم به زمين كشيده مي شد.خودرو به سمت سه راهي سه قلعه حركت كرد. از آنجا خودرو پاسگاه به سمت سرايان و خودرو گروهان به سمت فردوس حركت كرد و مرا به فردوس بردند.سرگرد به راننده دستور داد كه سمت جاده را بگير و به هيچ كس راه نده! صحبت هاي او شروع شد كه «شما داريد نظم مملكت را به هم مي زنيد، در مملكت آشوب مي كنيد» من هم سكوت كرده بودم در نزديكي هاي فردوس دوباره رو به من كرد و گفت: چرا روحانيان را دعوت مي كني؟ اينها مملكت را به هم مي ريزند. من هم گفتم: «مسئله اي نيست». آنجا بود كه سرگرد ناراحت شد و چند مشت به من زد و فحاشي كرد و گفت: «براي ما مسئله است اگر براي شما مسئله اي نيست».عضو هيئت امناي حسينيه شهداي شهر آيسك گفت: پس از آن كه آن شب وارد گروهان ژاندارمري فردوس شديم بازجويي و فحش و كتك كاري آغاز شد تا اسامي همكاران و دوستانم را به آنها بگويم. من هم گفتم: «كسي را نمي شناسم جز خودم». سرگرد فهرستي را از جيبش درآورد و گفت: اينها را مي شناسي؟ من هم گفتم: اينها كاري ندارند، من خودم روحاني را دعوت مي كنم و هيچ كس ديگري مقصر نيست.آنها فهرست افراد را در صورت جلسه اي نوشتند و از من خواستند آن را امضا كنم كه من هم امتناع كردم. مرا به دفتر پاسگاه مركزي بردند. سرگرد بود و يك سرباز كرماني به نام....، خيلي تهديد شدم تا يك صورت جلسه را امضا كنم. در محل امضاي اين جانب نوشته بودند «سيد حسن برومند، رئيس هيئت حسيني آيسك» من هم در پايان اين جمله را نوشتم اين جانب به عنوان يك نفر عضو از ٠٦٣ نفر اعضاي هيئت حسيني امضا مي كنم. اين جمله باعث ناراحتي سرگرد شد و صورت جلسه را پاره كرد و چند سيلي به من زد و فحش داد. پس از آن صداي بي سيم بلند شد از پاسگاه ژاندارمري سرايان اعلام شد كه آيسكي ها با بيل و كلنگ پاسگاه را محاصره كرده اند و هر آن پاسگاه را بر سرما خراب خواهند كرد. آنها سيد برومند را مي خواهند. به آنها دستور داده شد كه اعلام كنند «برومند» در فردوس است. بي سيم خاموش شد و فرمانده ژاندارمري خطاب به من گفت: تو نگفتي من كسي را نمي شناسم؟ پس اينها چه كساني هستند كه به طرفداري از تو بلند شده اند و مي خواهند پاسگاه را خراب كنند.در پاسخ گفتم «اينها طرفدار حق هستند». فرمانده ژاندارمري فردوس عصباني شد وتهديد كرد كه «امشب چنان خوني در فردوس بريزم كه جوي خون راه بيفتد». من هم در جواب گفتم» كشته شدن در راه دوست آرزوي ماست». وي بيشتر ناراحت شد و مرا داخل يك اتاق محبوس كرد. در حالي كه باران شديدي مي آمد او تمام نيروهايش را مسلح كرد و با كلا ه آهني آماده شدند. وقتي فرمانده گروهان از اتاق بيرون رفت سرباز كرماني رو به من كرد و گفت:«سيد نترس! اگر اينها يك گلوله به طرف مردم شليك كنند ما از پشت سر همه آنها را به رگبار مي بنديم» اين نكته براي من خيلي جالب و قوت قلبي بود.زماني نگذشت كه صداي بي سيم بلند شد. از ورودي شهر فردوس خبر دادند كه يك كاميون با٠٠٢ نفر آدم وارد شده و بلافاصله اعلام شد يك وانت با ٠٠١نفر وارد شده و... ماموران دست و پاي خود را گم كرده بودند. آن شب روستاييان انقلابي آيسك، سرايان و جمعي از دوستان انقلابي شهر فردوس همت بلند و بزرگي كردند و با اين كه برخي خودروها به علت بارندگي شديد و جاري شدن آب رودخانه هاي مسير در راه مانده بودند خود را به فردوس رساندند. ؛اذان صبح و شعار مرگ بر شاه ؛در اين لحظه رئيس شهرباني فردوس سرگرد... به گروهان ژاندارمري آمد و با من صحبت كرد. او سپس به ورودي فردوس رفت و مردم را به آرامش دعوت و آنها را به داخل مسجد حجت بن الحسن (عج ) فردوس هدايت كرد. وي دوباره به همراه روحاني ميهمان مردم آيسك به ژاندارمري آمد و پس از گفتگوي مفصلي از ما خواست تا به مسجد برويم. آن شب در لحظه ورود با كتك و فحش از من استقبال كردند ولي براي خارج شدن از پاسگاه در حالي كه باران مي باريد گفتند: جيپ بياوريد كه باران به سر آقا نريزد. در اين لحظه از ته قلب گفتم «لاحول ولا قوة الابالله» سوار خودرو شدم و به جلوي مسجد كه رسيديم جمعيت از مسجد بيرون آمد و شعار مرگ بر شاه در شهر طنين انداز شد. با بلند شدن اذان صبح در ميان ترس و دلهره ماموران به سمت آيسك در ٤٢ كيلومتري فردوس حركت كرديم. وي مي گويد: مردم آيسك آن شب با خبردار شدن از دستگيري من در مجلس سينه زني و سخنراني محرم تا صبح بيدار ماندند و منتظر خبري تازه بودند. بعد از اذان صبح به آيسك رسيدم و با رفتن به پشت بلندگو حضور خود را در بين مردم اعلام كردم و از آنها خواستم ساعت ٨ صبح در راهپيمايي بزرگي كه در فردوس برگزار مي شود شركت كنند. ؛پيك هايي هم به روستاهاي منطقه فرستاده شد وي مي گويد: صبح روز بعد با حضور جمعيت زيادي از مناطق سرايان، آيسك و روستاهاي اطراف و با همكاري مردم فردوس راهپيمايي بسيار عظيمي در فردوس به راه افتاد و هر روز اين برنامه ادامه داشت تا اين كه روز هشتم محرم سال ٧٥ مجسمه شاه با وجود مخالفت شديد و حضور نيروهاي امنيتي از سكو پايين كشيده شد و با طنابي كه به دور گردن مجسمه انداخته شده بود در سطح شهر چرخانده شد. از آن روز عملا نيروهاي نظامي زمين گير شدند و نتوانستند تحركي از خود نشان دهند.وي ياد و خاطره شهيدان محمدرضا علمدار، عليرضا عربي، سيد محمدعلي مهرداد، عباس صنعتي از آيسك و ميررضوي، جوادي و صبوري از فردوس را كه در حماسه آفريني و تظاهرات ايام انقلاب در آيسك و فردوس سهم بسزايي داشتند و در حماسه ٨ سال دفاع مقدس شربت شهادت نوشيدند گرامي داشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:0 توسط مدیر وبلاگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ خبری شهر آیسک در راستای اطلاع رسانی وانعکاس اخبار شهر آیسک به مسئولیت اینجانب جواد حاتمی راه اندازی شده ووابسته به هیچ حزب وگروه وجناحی نیست ومتعلق به تمام آیسکی ها می باشد.
|
| پیوندها |
|
سايت جامع شهر ايسك سایت سرایان سایت سه قلعه ازشیرتاشراب روزنامه نگار(جواد حاتمی) شهرداري سرايان فردوس بغداده كريمو |
|
RSS
|